تاریخ ادواری حیات بشر در کره ی زمین باید بر اساس تحولات روحانی انسان در طول حیات زمینی اش تدوین شودو اگر تاریخی اینچنین باشد ، آنگاه شأن انقلاب اسلامی و مقام حضرت امام خمینی ، تبیین خواهد شد و همگان در خواهند یافت که برکات ایشان در تاریخ باید با آن بت شکن کبیر- حضرت ابراهیم (ع) – قیاس شود.با ظهور تاریخی حضرت امام آخرین دوران جاهلیت بشر شکسته شد و او به یکی دیگر از اعصار شکوفایی دینی پا گذاشت و اکنون، بیش از هر زمان دیگری در طول این هزار و چند صد سال ، برای برپایی حکومت جهانی عدل به دست حجت آخریت آماده است، و اگر نیامده بود، بشر دیگر به کدامین درک اسفل از درکات هبوطی خویش می توانست پا گذارد؟

اما نه عجب اگر همه ی انسان های امروز قدر او را باز نشناسند و نتوانند آنچنان که باید ، ارج او را نگه دارند. قدر انقلاب دینی را آن بسیجی وارسته ای می داند که با ذائقه ی روح ، لذت محفل انس را چشیده است؛ قدر امام امت را ان کسانی می دانند که با هدایت او، از « مصر ولایت فراعنه » به سوی « ارض موعود حریت و استقلال و عدالت» بیرون آمده اند؛ قدر امام امت را آنان می دانند که همچون ابراهیم (ع) از ذبح عظیم قربانی های اسماعیلی خویش به اینمقام قرب رسیده اند که ملکوت آسمان ها و زمین بدانها عرضه می شود.

  • با تشكیل سپاه پاسداران حسن شغلش را رها كرد و در سپاه ثبت نام كرد. یادم است قبل از اینكه وارد سپاه شود، روزی در منزل دور هم جمع بودیم. ایشان خطاب به من گفت: فاطمه جان؛ اسمم را نوشتم تا انشاءالله پاسدار بیت امام (ره) شوم. برایش دعا كردم و گفتم: انشاء الله هر چه زودتر كارهایت درست شود. سپس حسن گفت: " نه خواهرجان؛ اولین نفری را هم كه ببرم برای زیارت امام (ره) شما هستید، فقط دعا كن كارهایم درست شود."شهید حسن‌ جوادی‌خواجه‌روشنائی‌

 

  • حضرت امام خمینی فرمان دادند كسانی كه توانایی برداشتن اسلحه دارند باید فنون نظامی را فرا گیرند محمد علی هم تازه از مرخصی آمده بود اما به محض شنیدن پیام امام دیگر جایز ندانست در مشهد بماند و گفت: من باید بروم. یادم می آید مادر ایشان هم به این مسئله معترض بود و میگفت: پسرم شما كه تازه از منطقه آمده اید من هم كه ناراحتی قلبی دارم با این مسئله روحی هم كه دارم اگر ممكن است كمی بیشتر بمان یا حداقل صبر كن تا مرخصیت تمام شود بعد بروید، ولی نیكنامی قبول نمی كرد و می گفت: امامم دستور داده است و لحظه ای درنگ جایز نیست ایشان دوباره راهی منطقه شدند.شهید محمد علی‌ نیکنامی ‌باجگیران‌

 

  • سال شصت و نه یا هفتاد بود كه با آقای نظر نژاد برای محاسبة درجات و یك سری امتحاناتی كه داشتیم به تهران می رفتیم. به سمنان كه رسیدیم به آقای نظر نژاد گفتم: نمی خواهیم شام بخوریم؟ گفت: هنوز زود است. ایشان را متقاعد كردم كه شام را در سمنان بخوریم. به یك سالن غذاخوری كه نزدیك ترمینال سمنان بود رفتیم. به آقای نظر نژاد گفتم: این جا غذایش خوب است ولی آدم های ثروتمند را بیشتر از آدم هایی كه ریش دارند و متدین هستند تحویل می گیرند و عكس امام و مقام معظم رهبری را هم جایی نصب كرده است كه در دید نیست و با این مسائل زیاد موافق نیست. این حرف ها را كه گفتم، نظرنژاد گفت: نه، برویم جای دیگری غذا بخوریم. از آنجا رفتیم و در بین راه به سالن غذاخوری دیگری رفتیم و شام را آنجا خوردیم. شهید محمدحسن‌ نظ‌رنژاد

 

  • در عملیات كربلای 4 بحث عبور از آب مطرح بود. صحبت شد كه آیا عبور می كنیم. آیا این گردان خط را می شكند.نمی شكند.هركس نظرش را می داد. ما اشاره كردیم كه حالا چه اصراری داریم كه مثلاً از فلان مسوًول اینجا اطاعت پذیری كنیم. در صورتی كه می دانیم خط نمی شكند. آقای فرومندی در حالی كه تبسم بر لب داشت گفت: ماهیت جنگ ما در این گونه موارد روشن می شود. بروز می كند كه ما با اینكه می دانیم قطعاً نظر بنده و جناب عالی این است كه خط نمی شكند. اما چون فرمانده رده بالا دستور می دهد به عنوان نماینده ولی فقیه و به استناد این آیه قرآن كه می فرماید: اطیعوا... و اطیعوالرسول و اولی الامر منكم باید ما اطاعت كنیم. خیلی حرف مهمی است. این حرفی نیست كه به لفظ بگوید ولی در مقام عمل به آن معتقد نباشد. حالا ماهیت جنگ ما برملا می شود چون دستور است كه ما برویم و این عمل را انجام دهیم حالا تازه داریم برای رضای خدا عمل می كنیم. اگر می خواست همه نیرو ها تحت امر من قرار بگیرندكه من آن نقطه را بشكنم این قدر خاطر جمع نمی شدم كه این چند كلام فرومندی در من تاًثیر گذاشت. اصلاً دیگر برای من فرقی نمی كرد شب كه می رفتیم با خنده به بچه ها می گفتیم: می خواهد خط بشكند یا نشكند فرقی نمی كند چون دستور امام است و ولی فقیه باید این كار را انجام بدهم.شهید محمد فرومندی‌

 

  • به یاد دارم یكی دو روز قبل از تسخیر لانة جاسوسی مرحوم مهندس بازرگان با بروژنسكی در الجزایر ملاقات داشتند، من با برادز سید احمد رحیمی در خوابگاه امیرآباد كوی دانشگاه با هم در این رابطه صحبتی داشتیم. این را هم بگویم كه سید احمد با توجه به تقیدی كه به تبعیت از امام داشت، از دولت مهندس بازرگان هم تا زمانی كه بود حمایت نسبی می كرد. در بحث هایی كه با هم داشتیم ایشان مطرح می كرد كه:" به هر صورت دولت را امام منصوب كرده، بایستی كارش را بكند، ایرادات راجع به این مسائل را هم بایستی مطرح كرد." آن روز من ملاقات مهندس بازرگان و بروژنسكی را به عنوان یك نقطه ضعف مطرح كردم و به برادر سید احمد رحیمی گفتم: شما كه می گویید از دولت بایستی حمایت كرد، این بحث اتفاق افتاد. دقیق یادم هست كه ایشان با یك حالتی گفت:" انشاءا... خدا كمك می كند و مسائل به نحو احسن حل می شود." ایشان با یك روحیة توكل به مسئله نگاه می كرد. خوب در آن جو و شرایط ما در واقع یك جریانی را داشتیم كه سفارت آمریكا تسخیر شد و به حق آنجا را لانة جاسوسی نامیدند! شهید سیداحمد رحیمی‌

 

  • روزی به اتفاق محمد مهدی در منطقه به محل استقرار ایشان رفتم. اتفاقاً آنشب غوغایی در منطقه بود. حمله لو رفته بود و آخرهای شب محمد نزد من آمد و گفت: حاج آقا دعا كنید. سپس رفت. اندكی بعد پسر عمومیش به ما پیشنهاد كرد: حاج آقا، محمد مهدی از من خواسته نزد شما بیایم و از شما خواهش كنم به پایگاه خودتان بروید. گفتم: حالا كه وقت حمله است. امشب یا فردا شب حمله است، من كجا بروم. می خواهم همین جا بمانم. پسر عمویش رفت و دوباره برگشت و اینبار گفت: عموجان، محمد مهدی از من خواسته شما را به اتفاق حاج كاظم از اینجا ببرم و به پایگاه خودتان برسانم. من هم كه اصرار ایشان را دیدم دیگر مخالفت نكردم. هنگام برگشت. آقای سیدرضا هاشمی جلوی ما را گرفت و گفت:" حاج آقا دعا كنید، حمله لو رفته و وضعیت هم می بینید كه چگونه است. ولی گویا با امام مشورت كرده اند، امام فرموده است: این حمله نتیجه نمی دهد اما باید این حمله انجام گیرد هرچند ممكن است ضرر ببینیم ولی برای بعد لازم است. ما الآن در این حال جلو می رویم شما برای ما دعا كنید. دعا كردم و به پایگاه برگشتم. ولی برای خودم واقعاً جالب بود كه اینها اینقدر به امام علاقه دارند كه با وجود این كه مسلم شده در این حمله چیزی دستگیرشان نمی شود ولی فقط به خاطر اینكه امام فرموده برای بعد لازم است. آنها خوشحال بودند و خود را برای حمله آماده می كردند.شهید محمدمهدی‌ حمیدی‌

 

  • در عملیات خیبر علی رغم زحمت بسیاری كه گردانها و یگانها كشیده بودند ما به اهداف نهایی نرسیدیم تعدادی از برادران عقب نشینی كرده بودند و در جاهای مورد نظر مستقر شده بودند تا از مواقع تصرف شده دفاع كنند خیلی از رزمندگان و فرماندهان از اینكه نتوانسته بودند به اهداف برسند ناراحت بودند عده ای او فرمانده هان تیپ 21 امام رضا (ع) از جمله آزادی ، نعمانی ، كارگر ، اسد الهی كه از افراد با تجربه در جنگ به حساب می آمدند شهید شده بودند یك حالت حزن و اندوهی در نیروها حكمفرما بود یك احساس شرمندگی و ناراحتی كه بعد از یك سال برنامه ریزی نتوانسته بودند به همه ی اهداف دست پیدا كنند تا یك روز در قرارگاه جلسه ای با حضور فرمانده های لشگر و مسئولین برگزار شد و فرمانده كل سپاه صحبتهایی كرد و نقل قولی از امام گفتند كه امام فرموده است : سلام مرا به رزمندگان برسانید و به آنها بگویید كه من از آنها راضی هستم ونارا حت نباشید بعد از جلسه همراه سردار قاآنی و یكی از مسئولین لشگر به جزیره ی مجنون محلی كه آقای بیت الهی درآنجا مستقر بود رفتیم وقتی ایشان ما را دید پرسید : چه خبر ؟ آیا امام مطلبی فرموده اند یا خبر ؟ گفتم: چرا امام مطالبی را فرموده اند كه من خدمت شما می گویم و همان مطالب امام را عیناً گفتم : بعد از اینكه ایشان نظر امام را فهمید از شدت خوشحالی گریه كرد و گفت : ما دیگر هیچ غصه ای نداریم چیزی كه می خواستیم پیروزی بود و ما این پیروزی را بدست آوردیم وقتی كه اما از ما راضی شد قطعاً خدا نیز از ما راضی است . شهید اسماعیل‌ بیت‌الهی‌

 

  • به یاد دارم یك بار آقای خامنه ای در میدان ورزشی تختی سخنرانی كردند و در ضمن سخنرانی اعلام كردند كه سربازان بنا به فرموده ی رهبر انقلاب باید از سرباز خانه ها فرار كنند . بعد از فرمایشان ایشان یك روز خانم همسایه به خانه ی ما آمده بودند و اظهار می كردند اگر سربازی با اسلحه از پادگان فرار كند و به ما پناه بیاورد باید با آن چه برخوردی كنیم ؟ كه ظاهراً منظورش پسر خودش بوده كه آن زمان به خدمت سربازی رفته بود . همان زمان هم حكومت نظامی اعلام شده بود . من و محمد علی صبح زود از خانه راه افتادیم تا به خانه ی آقای خامنه ای برویم . همین كه درب خانه ی آقا را زدیم صدای آقا را شنیدیم كه خیلی محكم و قاطع جواب دادند الان می آیم كمی صبر كنید . ما دوباره شروع كردیم به زنگ زدن ازترس نمی دانستیم چكار داریم می كنم . ایشان چنان با صلابت راه می رفتند كه ما از پشت در صدای قدمهایشان را می شنیدیم از پله ها پایین آمدند ودرب را باز كردند با كمال خوشرویی با ما برخورد كردند . ایشان به ما توضیح دادند كه بعلت سخنرانی روز قبل قرار است بازداشت شوند و در حال حاضر در فكر خانواده شان هستند كه كجا ایشان را بفرستند همین كه ما آن صحنه ی آماده شدن خانواده و حالت آقا را دیدیم اصلاً یادمان رفت كه به چه خاطر به منزل ایشان آمدیم . ایشان یك شال سبز دور گردنشان پیچیده بودند لباس سفید و نعلین زرد پوشیده بودند وقتی محمد علی آقا را با آن حالت و وضعیت دید بشدت گریه كرد . آنقدر تحت تاثیر آقا قرار گرفته بودكه گفته هاو حرفهایش را فراموش كرد . او به من گفته بود : بعد از امام همه وجودم آقای خامنه ای است . من فكر می كنم اگر الان زنده بود همان عشق و ولایت پذیری كه آن زمان نسبت به امام رهبر كبیر انقلاب اسلامی داشتند به مقام معظم رهبری نیز داشتند . از این رو اگر ما بخواهیم كه خون شهدا پایمال نشود و بتوانیم دین شهدا را ادا كنیم وظیفه داریم در این شرایط حساس مطیع اوامر ولایت باشیم . شهید محمدط‌اهر رثائی‌

 

  • بعد از پیام هشت ماده ای امام ره مسائلی بوجود آمد در آن زمان من فرمانده سپاه بیرجند و آقای شهاب دادستان بیرجند بودند.سمینار فرماندهان سپاه بعد از پیام امام در تهران تشكیل شد.من هم در آن سمینار شركت داشتم و آقای موسوی نخست وزیر هم درآن جلسه بیشتر راجع به پیام امام صحبت كردند ایشان گفتند:یك تندروی هایی در بیرجند صورت گرفته كه مربوط به پیام امام می باشد از جمله اینكه فرمانده سپاه پاسداران بیرجندبه همراه دادستانی به یك روستا رفته انددر آن جا پیرزنی آمده و شروع به گریه كرده است و به آقایان گفته است كه من فقیر هستم و زحمت می كشم تراكتور ندارم اما فلان سرمایه دار به نفع پیرزن مصادره شود . چرا باید او تراكتور داشته باشد و این پیرزن نداشته باشد.به استناد همین قضیه من هم حكم عزل ایشان را می دهم. بدنبال این جریان همه رادیوهای بیگانه و داخلی نام آقای شهاب را هیجده بار خواندند و از عمل ایشان بعنوان یك رفتار غیر اسلامی و غیر انسانی یاد كردند . من برای آقای موسوی نخست وزیر نامه ای نوشتم و عرض كردم كه من بعنوان فرمانده سپاه پاسداران اصلا با هم به چنین روستایی نرفتیم كه چنین اتفاقی هم افتاده باشد.شاید بیرجند دیگری در كشور وجود دارد كه ما خبر نداریم؟خلاصه طولی نكشید كه خبر عزل ایشان را از رادیو شنیدم . وقتی پس از این موضوع خدمت ایشان رسیدم ایشان گفتند:ممكن است من در طول خدمتم بعنوان دادستانی خطاهایی داشته باشم و مرتكب گناهانی شده باشم بالاخره تمام قضاوتهای من كه به حق نبوده و تمام برخوردهایم درست نبوده شاید بدینوسیله خداوند عزیز و مقتدر می خواسته به من كمك كند و از عقوبت این امر مهم نجاتم بدهد. من خیلی از خداوند ممنون هستم.من با این حرفها از امام خود دست برنمی دارم.بدنبال این جریان ایشان در مسجد خیرآبادی بیرجند جلسه ای برقرار كردند و بعنوان رفع اتهام از خود صحبت نمودند.ایشان ضمن سخنرانی بیان فرمودند:بله من قاضی بودم و قاضی هم یا نبی است یا وصی است و یا شهید.كار قاضی ساه نیست.قطعا خطاهایی دارد من هم انسان هستم و انسان جایزالخطاست.لطف خدا بوده كه در همین دنیا آبروی ما را بریزد چون آبرو مهمترین مسئله هر كسی در زندگی است . چه بهتر كه ما هم آبرویمان را برای انقلاب بدهیم هیچ ایرادی ندارد،ناراحت نیستم خوشحال هم هستم یك مثالی هم زد ایشان گفتند:یكی از دوستان حضرت علی(ع) و یاران ایشان دزدی می كند و خطایی می كند و آن خطا باعث می شود كه او را پیش حضرت امیر می برند.حضرت علی(ع)بخاطر دزدی آن فرد انگشتان دست او را قطع می كنند. او در حالی كه از انگشتانش خون می آید به یكی از منافقین برخورد می كند به نام ابن الكوا(این ماجرا در كتاب جاذبه و دافعه شهید مطهری نقل شده است كه من هم نقل می كنم و آقای شهاب هم از همین كتاب استفاده كرده بودند)ابن الكوای منافق جلوی همان فرد را می گیرد و از این موقعیت به نفع حزب و گروه خویش استفاده می كند ، گفت:دیدی حضرت علی(ع)كه اینقدر تعریفش را می كردی چطور انگشتان دست تو را قطع كرد؟این چه دوستی است؟آن فرد در پاسخ به او این قصیده را خواند:قطع یمینی سیدالوصیین قائدالقراالمهاجرین امام المهدی امیرالمومنین كه قطع كرد دست مرا؟سید و جانشین پیامبران آقای ما امیرالمومنین (ع)مولای ما امام ما حضرت امیر است . تعریف كرد كه شجاعترین مرد مكه باوفاترین انسان هاست گفت:من امروز از امامم تشكر می كنم من كه دست از امامم بر نمی دارم بعد هم گفت:من تا این انقلاب هست تا این ولایت هست من دست بردار نیستم. شهید حجه الاسلام محمد شهاب‌

 

  • به یاد دارم در یكی از سحرهای ماه مبارك رمضان وقتی برای خوردن سحری بیدار شدیم چون حال پدرم خوب نبود ، مادرم به ایشان گفت: شما كه حالت خوب نیست . نمی خواهد روزه بگیری ظاهراً‌ پدرم یك ناراحتی معده پیدا كره بود . ولی پدرم به مادرم گفت : همین آقای خامنه ای حتی یك روز این طوری كه ما شنیدیم روزه اش را در هیچ شرایطی نخورده . پدرم می خواستند غیر مستقیم برسانند كه ما باید به اینها كه پیشوا و راهنمای ما هستند اقتدا كنیم . شهید محمد بهرامیه‌

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 مهر 1389    | توسط: تخریبچی رابع     | طبقه بندی: عکس،  عمومی،     | نظرات()