برای خواستن و برای نوشتن کمی حوصله لازم بود و کمی صبر و اندکی .... شاید اندکی بیخودی.

من برای این همه بسیار کوچکم و برای شما کمی بی تاب. همه چیز از یک احساس شروع شد... .

 

سیل متراکم جمعیت من را با خود می برد و من بی آن که اختیاری داشته باشم به هرسو کشیده می شدم. فقط می توانستی پیش بروی و برگشتن بسیار دشوار می نمود.

هرزمان که تابوتی از بالای کانتینرها به میان جمعیت می آمد ، مردم برای در میان گرفتنش سر از پا نمی شناختند و برای همراهی تابوت از یکدیگر سبقت می گرفتند.

و من در تماشای این مسابقه ، عده ای سواره و جمعی پیاده . سوارگان از بارزین میادین سابقین بودند و پیادگان در اشتیاق وصال و در آرزوی اتصال به سابقون و قرارگرفتن در صف لاحقون. "من المومنین رجال صدقوا ماعاهدواالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا"1

عده ای که با حسرت این تابوت ها را بر دوش می گرفتند و انگار بال پروازی یافته باشند بی توجه به تراکم جمعیت،در آسمان خیال و در شوق حض وصال به پرواز در می آمدند.

نمی دانم چه بخوانم ؟ تابوت های بر شانه ها روان یا دست های آویخته و حلقه شده بر ابواب مفتوحه رحمت خداوندی. اما اینقدر می دانم که ما آنها را بر دوش گرفته ، می بردیم و آنها ما را به انجا که می خواستند می بردند.

خیالمان بود مقصد معراج شهداست. غافل از اینکه اندکی دیر آمده و راه را گم کره بودیم.نشانی را اشتباه یافته بودیم و معراج را.

بدون تن مجروح و قلب داغدار و روح بی تاب و جامه خاکی و بی سری در راه دوست نمی توان به معراج رسید. پیش از آن باید عبد شد."سبحان الذی أسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی مسجد الاقصی بارکنا حوله لنریه من آیاتنا إنه هو السمیع البصیر"2

چه بسا اگر اینگونه نباشیم حتی با شهدا هم به معراج نمی رسیم.

تابوت های در نایلون پیچیده شده برای مصون ماندن از گزند گرد و غبار و باران مرا به یادکتابهای خاطراتشان با مجلدات نفیس و شیک و به همان نیت بیشتر برای کتابخانه ها و تفاخرات روزمره و بولتن آمارهایمان انداخت.

89شهید به تیراژ کتابهای خاطراتشان و ردیفهای بودجه بندی شان و تعداد همرزمان در مسیرمانده شان.89شهید که اینبار قافله سالارشان فرمانده ای از جنس هور و از تبار مجنون بود.

به خودم آمدم.بر دوش من نیز تابوتی در حرکت بود که گاهی حس می کردم از روی شانه هایمان میل کنده شدن و به آسمان رفتن دارد و تلاش می کردیم بر روی شانه هایمان نگهش داریم. شاید بیست و چند سال گمنامی و در میان تلی از خاک ماندن نشان از عدم میلشان به بازگشت باشد و اصرارشان کردیم تا ویترین گلزارهای شهدا را در شهرهایمان تازه تر کنند.

چندخطی یادگاری بر روی تابوتی که به سمت معراج بردیم نوشتم:"به خیالمان که ما فراموشان دیار تنهایی تابوت شهدا را بردوش گرفته و با خود می بریم..."غافل از اینکه این تابوت خالی برای خودمان ساخته شده است و هر که به قامتش برازنده تر بود، در آن بیارامدو شاید روزی خود تابوت خالی شود برای دیگرانی از جنس خودش.

و ما مشغول اندازه گرفتن ابعاد حیاتمان ، برای خودمان فاتحه می خواندیم و روحمان را شاد می کردیم.

تابوت من به شماره 220-490-AK بود. پر از دست نوشته هایی از ابعاد دقیق زندگی هرکس.من هم ابعاد زندگی خود را بر روی تابوت نوشتم و همه منتظر قرعه کشی شدیم.

ومن شماره تابوتم را تکرار می کردم: 220-490-AK

 

1.   احزاب/23

2 .      اسری/1

 

نوشته شده در تاریخ شنبه 25 اردیبهشت 1389    | توسط: تخریبچی رابع     | طبقه بندی: تحلیل،     | نظرات()